پاییزم.

خرید بک لینک
انگار که امروز برف باریده بود به آسمون شهر. اینقدری که سفید بود سرتاسر. روی تاب نشسته بودم تاب میخوردم. سرم کامل رو به آسمون بود و این همه سفیدی. وسط تاب خوردنم هی آسمون سفید کاملا میشد، هی چهارتا شاخهی درخت گردوی بالای سرم وارد کادر میشد. هی خارج میشد، باز میاومد. یه درخت گردوی مسن، قدیمی و پیر. یه زمانی چه گردوهای خوشمزهای داشت و چقدر زیاد. اما به مرور ثمرش کم و کمتر شد. سال اولی که دیدمش یادمه اونقدری گردو داشت که کفاف چندین ماهمون رو میداد به تنهایی. لااقل یه هفته داشتیم ازش گردو برمیداشتیم و آخرشم نصفش موند به درخت، سهم کلاغا شد لابد. ولی امسال اصن یادم نمیاد یه گردو هم ازش خورده باشم. درخت بی برگ و بار و پشت سرش یه آسمون پوشیده شده از برف. جلوی چشمم میاومد و میرفت. یه آن فکر کردم چقدر پاییزم. قدر همین درخت گردو. به همهی ترسام فکر میکردم. ترسایی که به خاطر گذشتهست و برای آینده. به همهی چیزایی که شاید ته دلم نیست از یاد بردنشون ولی انگار محکومم به فراموشیشون. اتفاقایی که شاید هر روز منتظرشونم، بیبهانه، ولی اونقدر اتفاق نیفتادن که تا حالا باید به اتفاق نیفتادنشون عادت می کردم، ولی نمیتونم. باز هم نمیفهمیدم من جوون دانشجو، چی میخوام دیگه که پاییز نباشم؟ چرا باید به ذهنم برسه که «چقدر پاییزم»؟ ولی همیشه دلیلی هست برای پاییز بودن. پاشدم برم یه چایی بردارم. توی اتاق اوضاع متفاوتتر از پاییز بود. اعضای فامیل در حال گفتگو، بچهها در حال بازی، چایی جذاب دم شده، فضای گرم و نرم. تازه یادم اومد که چند دقیقه پیش هم داشتیم با فامیل راجع به چند تا داستانای آدمای جامعه حرف میزدیم و بدبختیاشون. و حس کردم چقدر دورم از این آدما و چقدر هم کاری از دستم، و حتی از دست بقیه، برنمیاد برای حل مشکلاتشون. و خب چقدر ما به خاطر نداشتن همین مشکلا باید شاد و سرمست باشیم. با استکان چاییم برگشتم روی تاب و باز فکر کردم به اینکه چقدر نباید پاییز باشم. چایی خوردن توی این پاییز سرد چقدر لذتبخش بود ولی :) بدنم اونقدر سرد شده بود که رد شدن چایی از مری(؟!)م رو حس کنم. این گرما وسط اون همه سرما، سرمای بیرون، سرمای بدن، سرمای فکر، خیلی دلانگیز بود. نمیدونم که روزی میاد که من خلاص شم از این افکار ناخواسته یا نه. ولی میدونم هر بار قصد میکنم رها شم،یه عامل بیرونی نمیذاره. راستش رو بگم گاهی هم یه عامل درونی. یه چیزی انگار نمیخواد من خلاص شم. هر بار به اینجای فکرم میرسم نصفه نیمه رهاش میکنم. که دفعهی بعد یادم نباشه قرارم به فراموشی بوده.
راستی من چرا باید به ذهنم بیاد که چقدر پاییزم؟ چرا اینقدر دارم استرس و دلهره و دلشوره و عذاب وجدان با خودم حمل میکنم؟
شکر ولی :)
یک - لبخندت را فراموش مکن آیدا....

ما را در سایت یک - لبخندت را فراموش مکن آیدا. دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 20 تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:57

صفحه بندی