
خیلی وقت است که دلم میخواهد تو را بشناسم. خیلی وقت که میگویم شاید یعنی از آن زمان که احساس کردم همهی آنچه از تو میدانم به هر چیز که از بچگی شنیدهام ختم نمیشود. یعنی دیگر فهمیده بودم که همین که من به تو بگویم فلان چیز را میخواهم مبنی بر دریافت آن نیست. شنیدهام تو بگویی کُن، فیکون؛ اما انگار از خواستن من تا آنکه تو بگویی «کُن» که بعدش «فیکون»، خودش هفت خوان رستم است!راستش تا همینجا هم نیمی از حرفهایی که با تو داشتم را یادم رفت. فکر میکنم شاید نیازی به نوشتن نبوده که از یادم رفتهاند. فکر میکنم شاید...
ادامه مطلب